تخته سیاهی از آب
امجد ویسی؛
دبیر دبیرستانهای موچش
اشاره: "ادهم مظفری" یکی از معلمانی بود که زندگی را به زیبایی سرود. این معلم دلسوز وقتی میبیند که یکی از دانشآموزانش چند روز مانده به تحویل سال در رودخانهی "کام" روستای "آلک" کامیاران افتاده خود را به آب میزند. دانشآموز خود را نجات میدهد اما خود برای همیشه با آبها همسفر میشود و چند روز بعد از آن، جسم بیجانش را در چند روستای پایینتر از آب میگیرند. سالها از این حادثه گذشت. من در روابط عمومی ادارهی کل آموزش و پرورش استان (سال 1378) مشغول خدمت بودم که از طرف یکی از دوستان شاعرم به نام "ماشاءالله فرمانی" شعری به دستم رسید که ایشان از زبان دانشآموز نجاتیافته، شعر زیبایی سروده و به معلم فداکار "ادهم مظفری" تقدیم کرده بود. شعر ایشان را در ماهنامهی ادارهی کل آموزش و پرورش کردستان چاپ کردم که با استقبال زیادی روبهرو شد. پس از آن از طرف یکی از همکاران عزیز خود به نام "هوشنگ احمدپناه" که در آن زمان در دفتر مدیرکل محترم آموزش و پرورش استان بود، ترغیب شدم تا از زبان معلم ایشان جواب سرودهی شاعر "ماشاءالله فرمانی" را بدهم. پس از چند روز همین مهم به انجام رسید که در اینجا اشعار زیبای "ماشاءالله فرمانی" و سرودهی خود را نیز تقدیم میدارم. امید است که زنده بمانم و ببینم که لااقل تابلوی یکی از مدارس استان به نام نامی "ادهم مظفری" منقش و مزین گردیده است.
ادهم مظفري معلمي كه معلمانه زيست
"ادهم مظفري" در تاريخ پنجم شهريورماه 1353 شمسي در خانوادهاي فقير و مذهبي در روستاي محروم "پشته" از توابع "كامياران" به دنيا آمد. "ادهم مظفري" كودكي را در ميان كانون گرم و صميمي خانواده در روستاي "پشته" سپري نمود و به سن شش سالگي رسيد. سن فرارسيدن تحصيل و مدرسه، پدر كه دوستدار تحصيل فرزندش بود او را به شهرستان كامياران فرستاد تا بتواند به مدرسه برود. محيط شهر براي كودكي همچون "ادهم" غريب بود، اما وي با استعداد و لياقتي كه داشت خيلي زود خود را در مدرسه ميان معلمان و همكلاسيهايش جا انداخت. "ادهم" توانست مقاطع ابتدايي و راهنمايي را با كسب بهترين نمرات سپري نموده و به دبيرستان راه يابد و در رشتهی رياضي و فيزيك در دبيرستان شهید غفاري "كامياران" به ادامهی تحصيل بپردازد. در سال دوم دبيرستان بنا به علاقهي قلبي كه به شغل شريف معلمي داشت و دريافته بود كه زادگاهش به او نياز دارد با شركت در آزمون ورودي دانشسرا طرح دو ساله در خردادماه 1371 با نمرهي عالي پذيرفته و در دانشسرای شهيد بروجردي "سنندج" ثبتنام نمود و در سال 1373 با كارنامهیي درخشان فارغالتحصيل شده و به جمع معلمان شهرستان "كامياران" پيوست. وي با شور و اشتياق فراوان شروع بهكار نمود. در سال تحصلي 74-73 در روستاي "درويان سفلي" در سال تحصيلي 75-74 در روستاي "ورمیهنگ"، در سال تحصيلي 76-75 در روستاي "پشاباد" و در سال تحصيلي 77-76 در روستاي "آلك" از توابع "كامياران" مشغول به امر مقدس تدريس شد.
چهارشنبه سوري است. (27/12/76) "ادهم" صبح زود از منزل خارج ميشود تا به آخرين ديدار با شاگردانش برود، او از اول صبح به قصد خداحافظي رفته بود با شاگردانش، با ما و با همه. اما غافل از اينكه او از لحظهي خداحافظي خود را به ما شناساند و ما تازه با او آشنا شديم و هرگز پيمان آشنايي را با جدايي عوض نخواهيم كرد. چهارشنبه سوري امسال برخلاف سالهاي گذشته در ديار ما چهارشنبهي سياهي بود؛ هوا طوفاني بود. باران و برف هم از ديشب شروع به باريدن كرده بود. رودخانهي "كام" صداي عجيبي داشت. رودخانهي "كام" به خود جرأت داده بود كام برف و باران را برآورده نمايد. رودخانه به تعداد شاگردان مدرسه تماشاچي داشت اما هيچكدام را نميپسنديد. بهدنبال ميهمان خود ميگشت. رودخانه بهانهی لازم را پيدا كرد و آن بوئيدن يكي از گلهاي مدرسه، دانشآموز "شهين فريدي" بود. او خوب ميدانست كه باغبان برای نجات گل خواهد آمد. همين كه گل به روي آب افتاد گلهاي ديگر با فرياد و همهمه باغبان را صدا كردند. آب طغيانگر، گل را نزديك 70 متر با خود برده بود اما او خوب ميدانست كه گل ته آب نميرود چون هنوز بسيار سبك است و سالها تا درخت شدن فاصله دارد. "ادهم" خود را در آب انداخت و همچون غواصي شناگر شاگردش را به روي تنهی درختي انداخت و او را از مرگ حتمي نجات داد. "ادهم" بارها گفته بود كه در طول عمرش شنا نكرده و از آب خيلي ميترسد. اما اينبار "ادهم" چيزي ديگر بود؛ انگار كه سالهاي سال است با آب مونس است. آب از ترس او صدايش را بلندتر كرده بود. همهي مردم در تلاش بودند كه "ادهم" را نجات دهند. "ادهم" هيچ سر و صدايي نمیكرد، حتي يكبار هم نگفت مرا نجات دهيد. تنها ميگفت: مردم من چيزيم نيست، شهين چه شد؟ چندين بار اين جمله را تكرار كرد و با جريان سرد و بيرحم آب همسفر گشت و براي هميشه به خاطرهها پيوست.
اي دوست، اي انسان، اي معلم ايكاش ميدانستم كه در آن لحظهاي كه میهمان آب بودي و تا سينه در آب غلتيده بودي چه در قلبت ميگذشت. آري تو اسطوره شدي.
آري! او همان دستاني را تكان داد كه انساني را نجات داده بود و اين جملات را براي دستان خود زمزمه ميكرد: اميدوارم كه از من راضي باشيد. با شما بر تختهي كلاس درس انسانيت را نوشتم، خواندم و نوشتم كه آري من انسانم. آري! آب و ميهمان بزرگش بار سفر بستند. "ادهم" 23 سال عمر نكرد. تنها سه روز زندگي كرد و بقيه را فقط زيست، اما بايد طول هر روز زندگي او را بينهايت نوشت. مردم ميدانند كه نام و ياد "ادهم" تا انسانيت باشد زنده خواهد ماند. او درس ايثار و فداكاري را از همان كودكي در دامن پاك خانواده در روستاي بيآلايش "پشته" آموخته بود و نام او همچون "شاهو" سربلند و استوار، پابرجا خواهد ماند. زيرا در دامن او بزرگ شده بود. وي از "شاهو" زيبايي و استواري زندگي را فراگرفته بود. وي با "شاهو" پيمان بسته بود كه قلهیي شود مرتفعتر و زيباتر از او و اين پيمان ناگسستني است تا زمانيكه "شاهو" پابرجاست.
از کتاب تولدی دیگر (زندگینامهی ادهم مظفری)
آري! چه زيبا يكي از شاگردان او گفته بود: ديگر نگویيد كه آب رودخانهي "كام" خوردني نيست. مگر نديديد كه معلم ما آنرا صاف و زلال كرد. مگر نميبينيد كه از آن روز باغها، بوستانها و انسانها پيمان بستهاند از اين آب بيشتر بياشامند. آبي كه نامش انسانيت است.
در حسرت دیدار
)از زبان دانش آموز نجات یافته )
شعر ماشاءالله فرمانی (دبیر مدارس حسنآباد یاسوکند)
مونسم، آموزگارم، یاورم روشنیبخش تمام باورم
ای همه زیبایی و مهر و گذشت روزهای با تو بودن چون گذشت؟!
دستهای گرم تو، کی سرد شد باغ سبز سینهات کی زرد شد
مهربانیهای تو رفته کجا من چرا دیگر نمیبیینم تو را
همدمم، حالا کجا داری مکان من کجا گیرم ز تو آخر نشان
ادهمم حالا دبستانت کجاست باغبانم، باغ و بستانت کجاست
باز درس جانفشانی میدهی تو ز جای خود نشانی میدهی
هیچ میدانی که بی تو خستهام دل فقط بر خاطراتت بستهام
هیچ میدانی امیدم مرده است طاقتم را آب با خود برده است
هیچ میدانی پریشان گشتهام در خودم صد بار ویران گشتهام
درد دوری، شانههایم کرده خم خانهی قلبم شده مأوای غم
هیچ میدانی که در آن روز تار بی تو من تا کَی کشیدم انتظار
بی تو من تا کی شکستم پیش رود بی تو من تا کی نشستم پیش رود
تا که باز آیی، بگویم حال خود غصهها و تلخی احوال خود
تا که باز آیی بگویم نازنین من کمک میخواستم، تنها همین
چونکه افتادم میان آب رود چون نبردم از تقلا هیچ سود
چون نبود آنسو، کسی غیر از شما مهربان و مونس و درد آشنا
من ندانستم که کارم اشتباست رود "کام" روستا هم بیوفاست
من ندانستم مرا بینی به آب میدهی از کف، تمام صبر و تاب
میزنی خود را به سیلاب و خطر میشوی با آب دریا همسفر
من ندانستم که بی من میروی در میان آبها گم میشوی
من ندانستم که تنها میشوم در غم تو ناشکیبا میشوم
ورنه میماندم در آنجا بیصدا تا نیایی تو میان آبها
ادهمم، حالا ز تو شرمندهام بی تو اینجا یک گل پژمردهام
ماندهام در حسرت دیدار تو در عجب هستم از آن ایثار تو
باز میخواهم تو را قدر جهان دوستت دارم به قدر آسمان
نوگل عمرت اگر چیدم ببخش کودکی بودم نفهمیدم ببخش
تا ابد یادت برایم زنده است سینهام از عشق تو آکنده است
و این هم سروده اینجانب در جواب اشعار دوست عزیزم "ماشاءالله فرمانی" از زبان زندهیاد مرحوم "ادهم مظفری" به دانشآموز خود:
دانشآموز عزیزم، خوب من همنشین دیدهی مرطوب من
گفته بودی بعدِ من شرمندهیی نیست بر لبهای سُرخت، خندهیی!
گفته بودی که مقصر رود بود گفته بودی رفتن من زود بود!
گفته بودی که نفهمیدم ببخش گر گل عمر تو را چیدم ببخش!
واژههایت خاکی و افتادهاند مثلِ چشمان قشنگت سادهاند
نه عزیز من مقصر کس نبود دستِ ایزد، آب را بر من گشود
چون بُوَد تقدیر این، تقصیر کیست رودخانه یک بهانه بیش نیست
هیچ از کارم پشیمان نیستم چون که من با سربلندی زیستم
چون معلم یعنی این عشق و وفا یعنی دلسوزی او بی انتها
گوئیا تنها همین دیروز بود دست رود "کام" چشمت را ربود
سال نو آرام از ره میرسید باد تصویر بهاری میکشید
تا که خود آوای بلبل میشکفت پنجره تا خندهی گل میشکفت
ناگهان تصویر تو در مه نشست و سکوت دشت را در هم شکست
دستهای کوچکت در آب بود چشمهای خستهات بیتاب بود
از شُکوهِ آب پر عُمق و دُرُست گرچه میترسیدم از روز نخست
لیک در آن لحظهی ترس و شگفت آب رنگ دیگری بر خود گرفت
اشکهای من فواره میکشید هر دو پایم بی اجازه میدوید
آنقدر آن لحظه دل بیتاب بود گوئیا تخته سیاهم آب بود
ناگهان دستان من فریاد زد بر شُکوه آبها بیداد زد
تا مبادا دستهایت تر شود شمعدانیهایتان پر پر شود
تا مبادا بشکند از دوریت قلب سرخ چارشنبه سوریت
تا مبادا چشم تو تنها شود ماهی نوروزیت شیدا شود
گرچه اکنون تو نمیبینی مرا لیک هرگز نیستید از من جدا
روز و شب من؛ خسته، آهسته، مدام مینشینم در کنار رود "کام"
تا مبادا "کام" سینه گسترد دانشآموزی به "کام" خود برد
گر زمانی خسته افتادم زمین به دبستان چشم میدوزم همین
تا حیاط مدرسهتان میدوم با شما مشغول بازی میشوم
با قدمهای بدون رد پا مینشینم در بغل دست شما
چشم میدوزم به چشم سبزتان به نگاه ساکت و پُر رمزتان
به کلاس درستان تا میرسم دستهایم را به تخته میکشم
گوئیا تخته، هنوزم آشناست حرفها دارد اگر چه بیصداست
میشناسد رد پایم را هنوز مینوازد دستهایم را هنوز
مدرسه، تخته سیا، یادش بخیر رودخانه، روستا، یادش بخیر
گوئیا انشاست این زنگ شما باز هم این زنگِ دلتنگِ شما
باز، موضوع شما امروز چیست؟! سوژهی اصلی انشای تو کیست؟
دفتر انشای خود را دوباره باز کن باز با احساس خود آغاز کن
باز هم، بنویس بابا آب داد رفت، اما هدیهیی نایاب داد
هدیهیی که دیگر اسمش، زندگیست دیگر اسمش ماندن و پایندگیست